|
مرا با خود برده ای /سالهاست /ومن غصه هایم را می شمارم با صدای گامهایت که از من فاصله می گیرند /چه تلخ گریستنی است این اوقات خداحافظی /بیا نیمی از عمرمان را به حراج بگذاریم /شیربهای همان که می دانی
صبح روی ادراک زمین دست می کشد /و من با تسبیح تفکر دلداده عشق می شوم. /کوتاه و بی صدا با تو که حرف می زنم /کبوتر دلم آرام می گیرد.
انتظار را شمارش می کنم / تیک تاک /و تو که هنوز روی چشم انتظاریم پا نگذاشته ای ای دور / ای دیرین ترین فاصله /چقدر جوان شده ایم /بیست ساله شاید ققنوسی دوباره از خلسه خاطراتمان متولد شود. / شاید امروز به عشق تن در نهیم / وزیباترین شعور شعرمان /مومیایی همان اوقات قشنگ دوستت می دارم / سر از خاک بر دارد. /چه می دانی /فردا چه دلپذیر ترین آغازی باشد /برای ما.
این جا /توی این عرفان گاه تنهایی من /فقط خاطراتی از خلسه ای دور مرا به فردا می کشاند...
در این عصر گاه تابستانی /به وقت عشقبازی گنجشککان /به ساعت دلدادگی این آسمان کبود به شب /....با کودکی هایم در باغچه می رقصم /گیسوانم را می پراکنم /پرواز تا نخستین ستاره را ترانه می شوم /حالا /باید به شفافی این شب بو های نارنجی /به خدا سری بزنم .
می خواهد باران ببارد /مهی سرد آن سوی کوهسار /....ترانه های باران. /و این دل ناماندگار /و تو که همیشه با منی /
فریاد ها خشکیده /مردنی است /در حصار سینه ها /از نوشتن بر آب و آیینه و دریا شعری نیست....
تو به شبهایی بلند /به آسمانی لاجوردین /تو زاده کرامت کوهی /تو از جنس آسمانی /با من بمان....
چقدر بهار و عطر سبز شکوفه های سنجد /من عاشق سبزینه های گیاهم /و تو /که سالهاست بانوی بندر مه آلودت را عاشق زیسته ای...
تو از جنس آفتابی / و چشمه / در زلالی ات / روان می شود / صبحی که با خاک همسرایی می کنی. وقت است که خودت را /وهمه خودت را / در خدا خلاصه کنی....
|
About![]()
رها در باد. بارانزاد و سرکش.
Home
|